Համացանցում <<Արարատ>> Ֆուտբոլի Թիմի Պաշտօնական Կայքէջը
 Search
اخبار

16
آرارات؛ از ژرژ ماکاریان تا آندو تیموریان
همشهری تماشاگر/شماره 176/ابراهیم افشار

 آرارات،‌ چشم و چراغ فوتبال ما بود؛ باشگاهی که یک‌عمر هویت و پرنسیب داشت و فوتبال را همچون شیشه شیری پر از قهوه آرشاک در کام جوان‌های ارمنی و آسوری می‌ریخت و در اوج قناعت، ‌مردانی تحویل تیم‌ملی می‌داد که نام «ایران» بر سینه‌شان الصاق شود و همچون سربازی دورگه در چمن‌های سبز اساطیری‌، ‌بدرخشند.

آرارات چشم و چراغ فوتبال ما بود. چه بچه‌های نسل اولش که کارو و آرشاویر و وازگن را بر ویترین فوتبال ایران گذاشتند، چه پیش از آن‌ها که ژرژ ماکاریان و پُل و بقیه برو‌بچ در کنار عباس سیاه و عبدالله شوتی در اولین تیم‌ملی می‌درخشیدند و چه اکنون که «آندو» را به عنوان مظهری از غیرت و جنگندگی تحویل طبقه نخبه‌ها و الیت‌ها داده است.

کارو از زمین‌های خاکی آمد. مدرسه هاکوپیان را تمام کرده بود. زمین‌های خاکی خیابان نادرشاه (میرزای شیرازی ) تهران که محله‌ای ارمنی‌نشین بود و آن زمان‌ها شمال شهر حساب می‌شد، می‌تواند گواهی بر این باشد که نسل آنها، فوتبال را به‌عنوان عشق صرف پذیرفتند نه صنعت صرف.

نسلی که با اراده عجیب و غریبش زمین‌های ناهموار را با دست خودش صاف می‌کرد و از همسایه‌ها پول جمع می‌کرد که کامیون کامیون خاک بیاورند و در شیب زمین‌های مترو‌که نادرشاه (میرزای شیرازی )بریزند،‌ بلکه زمین مسطح شود و آن‌ها دمی با فوتبال زندگی کنند. بچه‌های تیم گوهر و مجیدیه یادشان هست که چه زجری کشیدند تا پای‌شان به آرارات باز شد.

یادشان هست که وقتی آقا‌مبشر رئیس فدراسیون فوتبال شد اولویت خود را بر روی نسل‌سازی در زمین‌های خاکی گذاشت. کارو در همین زمین خاکی‌ها کارو شد و یک‌روز چشم باز کرد و دید که مربیان تیم‌های باشگاهی شاهین و تاج و آرارات و تهرانجوان با چشم خریدار نگاهش می‌کنند.

در همین زمین مجیدیه و مسابقات محلات بود که کارو گل کرد و گارنیک دستش را گرفت و کشان‌کشان بردش آرارات. می‌گفت می‌خواهم جوانگرایی کنم. کارو و پسرعمویش رفتند آرارات. چند صباحی تمرین کردند. یک‌روز خبر رسید که آرارات می‌خواهد برود بیروت و با قهرمان لبنان بازی دوستانه بکند. کارو از خوشحالی در پیراهن‌اش نمی‌گنجید اما روزی که تیم رفت لبنان، او را در تهران جا گذاشتند.

کارد می‌زدی خون کارو در‌نمی‌آمد. سه‌ماه قهر کرد و نرفت آرارات. ولی بالاخره کدورت را کنار گذاشت و رفت و چهار‌سال آزگار آنجا ماند. در همین آرارات هم بود که برای تیم‌ملی انتخاب شد تا بروند داکای بنگلادش و در جام عمران، ‌خودی نشان دهند.

آرارات مربیان بسیاری در عمرش دید ولی همیشه خدمات گارنیک مهرابیان و منصور امیرآصفی و بعدها حسن حبیبی را در سینه رازدارانه‌اش میخکوب کرد. کارو وقتی از داکا برگشت دید که گارنیک قهر کرده. یک‌روز بچه‌ها در خانه لئون جمع شدند و تصمیم گرفتند که اگر باشگاه نتواند گارنیک را راضی کند همگی استعفا بدهند. گارنیک به گردن همه بچه‌ها حق داشت، ‌او بود که لعل‌ها و یاقوت‌ها را در میدان‌های خاکی پیدا می‌کرد، با علم و تمرینات فراوان صیقل‌شان می‌داد و می‌گذاشتندشان توی ویترین جواهر‌فروشی‌ها!

کارو دید تیم بدون گارنیک، فایده ندارد و همه باشگاه‌های غیرارمنی هم افتاده‌اند دنبالش که روی پلک چشم‌شان جایش دهند، ‌مخصوصا پرسپولیس و استقلال هم برای تصاحبش کورس بسته‌اند. نشست دو‌‌دو‌‌تا چهار‌تا کرد، دید که ا‌ز خانه‌شان که توی خیابان ویلا بود تا باشگاه تاج که توی خیابان ایرانشهر بود دو‌قدم راه است. چند بار هم با فرزامی که همکلاسی‌اش بود رفته بودند توی تیم دیهیم که تیم دوم تاج بود بازی کرده بودند. یک‌روز فرزامی آمد که کارو‌جان خسروانی می‌گه بیا باشگاه ما. کارو چندروزی فکر کرد، روزی که بعله را گفت یکهو دید که حسین غیبش زد. نگو رفته زنگ زده به خسروانی که هم رئیس تربیت‌بدنی بود و هم رئیس باشگاه تاج.

حسین ‌آمد که بریم! کارو گفت کجا؟ من باید برم مدرسه. الان زنگ کلاس رو می‌زنن. حسین گفت نه، بریم تربیت‌بدنی‌‌. رفتند. تیمسار انگار که می‌خواهد نهنگ صید کند فارغ از آن همه دبدبه و کبکبه به کارو لبخند زد: شنیدم دوست داری بیایی باشگاه ما؟ کارو گفت بله‌. تیمسار به مباشرش چشمک زد که بروید چهار‌هزار تومن به این جوان بدهید.

کارو در عمرش این همه پول ندیده بود. بالاخره رفت تاج و ده‌سال پست هافبک وسط آنجا را مال خود کرد. قهرمان جام باشگاه‌های آسیا (1347) شد. قهرمان جام ملت‌های آسیا شد. قهرمان بازی‌های آسیایی شد (1974). قهرمان جام تخت جمشید شد. قهرمان جام میلز هندوستان شد. ده‌سال توی تیم‌ملی و تاج بازی کرد اما زندگی‌اش را مدیون آرارات می‌دید.

همان آرارات نجیب و با‌پرنسیب که برا‌ی همه باشگاه‌ها شاخ می‌شد ولی وقتی جلوی قرمز و آبی‌ها به میدان می‌آمد رنگ مدیرانش می‌پرید که ما انتظار نداریم این دو‌تا تیم را ببرید، اصلا نمی‌خواهد ببرید، بروید ببازید، ‌ما نمی‌خواهیم قهرمان بشوید همین که شرکت می‌کنید برای ما کافی‌ست!

آن روزها ذهن کنجکاو جوان‌های آرارات به این حرف‌های پیچیده، ‌قد نمی‌داد. نمی‌فهمیدند دلیل این همه ترس چیست؟ فوتبال، اقلیت و اکثریت نمی‌شناسد. فوتبال تنها میدانی است که همه می‌توانند در آنجا قامت راست کنند.

بعد از کارو، نوبت آندرانیک شد. ‌آندرانیک اسکندریان. اولین فوتبالیست ایرانی که در تیم منتخب جهان بازی کرد. هفت‌سال تمام در کاسموس نیویورک توپ زد و آنگاه جایش را به پسرش آلکو داد.

آندرانیک هم بچه خیابان نادرشاه(میرزای شیرازی) بود. به مدرسه آراکس رفت. آندرانیک را هم عین کارو، ‌آقا‌گارنیک کشف کرد. او نیز متعلق به نسلی بود که با توپ‌هایی که از جوراب‌های پاره پوره درست می‌شد کشف شد. اولین بازی را که برای دبیرستان فرخ‌منش کرد دو چشم کنجکاو گارنیک را کنار میدان دید که به‌ش پیشنهاد می‌کرد چرا نمی‌آیی توی تیم پولاد؟ گارنیک وقتی گفت: «‌هزینه تحصیلت هم به پای ما»، چشم آندرانیک گرد شد. محبت‌های گارنیک را هیچ فوتبالیست ارمنی فراموش نمی‌کند. این همان آوانسی بود که خیلی از توپچی‌های ارامنه را به ادامه تحصیل تشویق کرد.

آندرانیک سه‌سال تمام در تیم پولاد بازی کرد. تازه 15‌ساله شده بود که تا فینال بالا آمدند و برای صعود به دسته‌یک باشگاه‌های تهران باید به مصاف آرارات می‌رفتند. پولاد نیمه اول را باخته بود که وسط دو نیمه، گارنیک رو کرد به ‌آندرانیک: برو خودتو گرم کن! آندرانیک ترسیده بود. هول برش داشته بود. برگشت رو به مربی گفت: آقا مطمئن‌اید؟! گارنیک گفت: آره، آره، ‌برو تو‌!

پاقدم آندرانیک خوب بود، ‌تا آمد تو توپ‌های پولاد یکی‌یکی رفت توی گل. شدند سه بر سه. بالاخره آرارات در ضیافت پنالتی‌ها برد و صعود کرد به دسته‌یک و پولاد ماند در دسته دو.

آن سال‌ها کار گارنیک حرف نداشت. عین یک‌صیاد خبره، راه می‌افتاد توی تک‌تک زمین‌های خاکی، استعدادهای جوان را کشف می‌کرد و می‌برد توی تیم پولاد؛ ‌آنها که بال در‌می‌آوردند می‌رفتند آرارات؛ باز گارنیک طفلک راه می‌افتاد سمت زمین‌های خاکی و کارخانه بازیکن‌سازی‌اش را دوباره افتتاح می‌کرد.

آندرانیک آن روزها وقتی تمرینات پرویز را می‌دید که در گرمای وحشتناک تابستان، نایلون به کمر می‌بست و تمرین اختصاصی -اضافه بر تیمی- می‌کرد که قدرت بدنی‌اش را بالا ببرد ازش الگو می‌گرفت.

طولی نکشید که آندرانیک را بردند آرارات. در تیم جوانان آرارات، مقابل تیم پاس بازی می‌کردند که افتاد جلوی همایون شاهرخی، و در یک صحنه که می‌خواست نگذارد همایون بشوتد، خورد زمین و مصدوم شد. او تا ‌آخر عمرش این صحنه را فراموش نکرد که وقتی بازی تمام شد او را تنها در استادیوم جا گذاشتند و رفتند، ‌و آندرانیک چهار ساعت طول کشید تا لنگان‌لنگان به خانه‌شان برسد.

9‌ماه تمام پا به توپ نزد. نه از باشگاهش خبری داشت و نه از تیم‌ملی جوانان که قرار بود ببرندش مسابقات آسیایی. 9‌ماه بعد، یک‌روز با رفقایش رفته بودند باشگاه آرارات، بچرخند و آندرانیک داشت با پای چپش تمرین شوت می‌کرد که یک‌مرد نجیب در مقابلش سبز شد. تو فوتبالیستی؟ از آندرانیک پرسید. آندرانیک جواب داد: بله من فوتبالیستم ولی دیگر نمی‌توانم بازی کنم، زانویم خراب شده. امیر‌آصفی گفت: حالا می‌توانی کمی بدوی؟ آندرانیک گفت: بله ولی فقط با پای چپم می‌توانم بشوتم. امیرآصف چند‌دقیقه‌ای بازی تمرینی آندرانیک را نگاه کرد و به‌ش گفت: می‌دونی با همین پای خرابت از همه بهتری؟ فردا صبح بیا پیش من،‌ می‌برمت پیش دکتر.

شخصیت منصور امیرآصفی را نمی‌توان در چند‌جمله تعریف کرد. برای زندگی‌اش باید رمان‌ها نوشت. اگر بعضی از مفسرین قدیمی او را «تختی فوتبال» نام گذاشتند هنر نکردند. حقش بیشتر از این‌هاست.

فردا صبح، ‌منصورخان دست آندرانیک جوان را گرفت و برد پیش دکتر زرکش..‌. زرکش که پزشک تیم‌ملی بود و جراح درجه یکی هم بود، ‌تا پای آندرانیک را معاینه کرد گفت: «می‌تونم عملش کنم فقط ده‌هزار تومنی خرج داره». منصورخان نیگاه کرد به آندرانیک، آندرانیک زل زده به منصورخان. آخرش مربی دوست‌داشتنی یواشکی از آندرانیک پرسید شما این پول رو دارین؟ آندرانیک سرش را برد بالا و گفت حتی ده‌تا تک‌تومانش را هم نداریم، چه برسد به ده‌هزار تومن‌...

امیرآصفی رفت. آندرانیک هم رفت. فردا منصورخان رفت باشگاه آرارات، گفت: می‌خواهم میتینگی بگذاریم و برای هزینه درمان پای آندرانیک پول جمع کنم. یک مقدار هم از باشگاه کمک می‌گیرم. یک کمی‌ا‌ش را هم از جیب خودم می‌دهم.

دو‌هفته طول نکشید که ده‌هزار تومان جور شد. دکتر زرکش بردش اتاق عمل و سه‌هفته بعد آندرانیک با پیراهن تیم آرارات جلوی تاج بازی می‌کرد. اولین بار بود که عکس‌‌ش در کیهان ورزشی چاپ می‌شد. فقط باید جای او بودی و دنیا را می‌دیدی! تا یک‌ماه پیش تمام درها به روی او بسته بود اما منصورخان را خدا رساند. در فوتبال ایران خیلی‌ها به امیرآصفی بدهکارند اما دم نمی‌زنند.

سینه امیرآصف صندوق اصرار بود. بچه‌های دو سه نسل از نخبه‌ترین فوتبالیست‌های ایران فوتبال‌شان را مدیون این ستاره ازلی تیم کیان هستند. صدری میرعمادی تا آخرین روز زندگی‌ا‌ش از عظمت دل امیرآصف می‌گفت و خسته نمی‌شد. این فقط آندرانیک نبود که فوتبالش را مدیون منصورخان بود. شاید روزی که پرویز هم به عضویت تیم آموزشگاه‌های تهران درآمد تا در قهرمانی کشور (ارومیه) شرکت کند و بدرخشد اما قید همراهی تیم را زد اگر به پست منصورخان نمی‌خورد که برود خانه‌شان و اجازه پرویز را از پدرش بگیرد و سی‌تومان هم پول توجیبی‌، یواشکی در مشت این ستاره بزرگ ‌آینده فوتبال بگذارد، او نیز به راه دیگری کشیده می‌شد.

آندرانیک سه‌سال در آرارات بازی کرد. دیگر زمان سربازی‌اش رسیده بود. به اتاق مدیر باشگاه آرارات رفت و گفت که آیا امکانش هست کاری کنید که سربازی‌ام را در تهران بگذرانم؟ مسیو چی‌چی رئیس باشگاه وقت، ‌که اسمش یادم رفته، خیلی رک جواب داد که ‌آقای اسکندریان هر جا می‌خواهی برو، ‌کاری از ما ساخته نیست.

آندرانیک آن روزها دو‌پیشنهاد داشت که حاضر بودند سربازی‌اش را جوری جور کنند که آب توی دلش تکان نخورد.

هم ‌آقا‌جلال مربی دارایی بود که برایش پیغام فرستاد. هم تاجی‌ها پیغام دادند که تیمسار امریه‌ای می‌گیرد که سربازی‌ات را در تهران بگذرانی. آندرانیک رفت تاج. پنج‌سال تمام ماندگار شد. سال‌1974 اولین بار به تیم‌ملی ایران دعوت شد و اتفاقا هم‌اتاقی قلیچ هم شد. بهترین تیم‌ملی تاریخ ایران در همان روزها متولد شد. قهرمان جام ملت‌ها شدند.

به المپیک مونترال رفتند. به جام‌جهانی رفتند. آندرانیک یک هافتایم در تیم منتخب دنیا بازی کرده بود که بعد از بازی یک آقایی جلویش سبز شد و به زبانی که ‌آندرانیک متوجهش نمی‌شد گفت که از تیم کاسموس نیویورک آمده تا بازی‌اش را ببیند. گفت که از بین شما و مارینوی برزیلی و پرانتینی آرژانتینی (هر سه بک چپ بودند) باید یکی‌تان را انتخاب کنم.

پروفسور مازایی سپس دست برد توی جیبش و دو هزار دلار کادو داد دست آندرانیک و به‌ش گفت: خواهش می‌کنم یک هفته بمانید اینجا و در بازی دوستانه ما با بوکا‌جونیورز بازی کنید تا مربیان‌مان شما را ببینند. آندرانیک ماند. بازی هم کرد. بعد از بازی یک چک 15‌هزار دلاری هم گرفت اما به‌شان گفت که من در ایران با تیمم قرارداد دارم. نمی‌توانم بمانم. باید برگردم تکلیفم را با تاج روشن کنم.

برگشت ایران. به مدیران تاج گفت که می‌خواهم بروم آمریکا، هم تحصیل کنم هم بازی. مدیر بزرگ گفت: ما این همه به شما پول دادیم. آندرانیک گفت: همه‌شونو برمی‌گردونم. گفتند: نقد گرفتی نقد هم باید پس بدهی. آندرانیک هر‌چی گرفته بود داد. برگشت ‌آمریکا. هفت‌سال توی کاسموس درخشید. یک فروشگاه ورزشی هم در نیوجرسی باز کرد.

سپس پسرش آلکو به دنیا آمد. بزرگ شد. رفت توی تیم‌ملی ‌آمریکا. قهرمان باشگاه‌های ‌آمریکا شد. بهترین بازیکن این کشور شد. آقای گل شد اما سال بعد از آقای گلی، در یک بازی با گلر تیم مقابل شاخ به شاخ شد و طرف هم نامردی نکرد با زانو زد به کله آلکو. بردندش بیمارستان. مدت‌های مدیدی آنجا ماند. حتی زمانی هم حافظه‌اش را از دست داد. بالاخره فوتبال او هم به طور ژنتیکی به باباش می‌رسید. که در زمین به کسی باج نمی‌داد و می‌گشت ستاره تیم حریف را منکوب کند.

الگوی آندرانیک هم حسینعلی کلانی بود که دفاع‌های حریف می‌زدند شل و پل‌اش می‌کردند اما حسین پاطلایی، می‌نشست روی برانکارد که ببرندش سوار آمبولانس‌ش کنند که برسانند بیمارستان، اما همین که برانکارد می‌رسید به کنار چمن و یک‌کمی دردش ساکت می‌شد می‌پرید توی میدان و باز می‌جنگید!

آن‌ها نسل شجاعان ما بودند. وقتی ژن جنگجویی آندرانیک به بچه‌ش -که توی آمریکا بزرگ شده بود- منتقل می‌شد آلکو چنان می‌جنگید آن جلوها که بارها و بارها از ناحیه سر مصدوم می‌شد. آخرش یک روز، پدر به پسر گفت که من 20‌سال آزگار فوتبال بازی کردم ولی ندیدم این همه به سر کسی صدمه بخورد. آلکو آخرین صدمه‌ها را از فوتبال خورد و به جایی رسید که با هر توپی که زد سردرد گرفت.

... اما گارنیک بچه فیشرآباد بود متولد‌1316، پدرش پیاله‌فروش بود و از فوتبال نفرت داشت. گارنیک و بروبچ، ‌هشت‌تا رفیق بودند؛ پنج‌ارمنی و سه‌تا مسلمون که جان‌شان را برای هم می‌دادند. می‌رفتند بازی می‌کردند. کتک می‌خوردند اما پای رفاقت می‌ایستادند. ان روزها دفتر باشگاه دوچرخه‌سواران در خیابان ایرانشهر بود و گارنیک و رفقا آنجا زیاد آفتابی می‌شدند. هنوز تاج متولد نشده بود. در انتهای این باشگاه یک قطعه زمین خاکی بود که علی‌آقا دانایی‌فرد رئیس‌اش بود.

تکیه کلامش «‌بچه» بود، چه طرف شصت‌سالش بود و چه هشت‌سالش. به همه می‌گفت بچه...! شاید همین مهربانی‌ها و استعدادیابی‌های ناب علی‌آقا بود که در گارنیک هم اثر گذاشت و او وقتی مربی شد به توپچی‌هایش می‌گفت: «بچه»!... به کارو و آرشاویر و آندرانیک... به همه‌شان می‌گفت بچه!

گارنیک وقتی که محمد خاتم کاپیتان تیم دوچرخه‌سواران بود در اطراف این تیم می‌پلکید. بچه‌های تیم دوچرخه‌سواران وقتی دیدند خانه گارنیک در آن نزدیکی‌هاست ازش خواستند که بعد از تمرین، توپ‌ها را ببرد خانه‌اش نگهداری کند و در تمرین بعدی با خودش بیاورد. آنها هم در عوض، پول اتوبوس واحدش را بدهند. آن روزها اتوبوس‌ها تا دم امجدیه نمی‌رفتند و گارنیک مجبور می‌شد مسافتی حدود پانصد‌متر را هم پیاده برود.

در راه هم با توپ‌ها بازی کند. خودش همیشه می‌گفت خاتم چشمش مرا گرفته بود و همیشه به علی‌آقا دانایی‌فرد می‌گفت: «این بچه خیلی کوچیکه، بذار با ما بازی کنه». گارنیک عاشق فوتبال بود. هنوز هم عاشق است. یک‌روز علی‌آقا به گارنیک و رفقایش گفت که «بچه‌ها این زمین صابمرده، ‌اینجا افتاده، بیایید زمین رو پاک کنید، خودتون هم توش بازی کنید» آنها زمین را از سنگلاخ پاک کردند اما خدا در عوض زمینی که به‌شان داده بود یک‌خبر بد هم به گارنیک داد: «دوازده سالش بود که زد و پدرش مرد. آبش با نامادری، توی یک‌جوی نمی‌رفت.

فوتبال، ‌شده بود تنها پناهش. از مدرسه که می‌‌آمد کتاب‌ها را می‌انداخت توی خانه و می‌دوید سمت باشگاه دوچرخه‌سواران و در همان زمینی که از سنگلاخ، تمیزش کرده بودند می‌دویدند دنبال توپ و شب، خسته و کوفته به خانه برمی‌گشتند. در آن شرایط یتیمی و بی‌پناهی، این علی‌آقا دانایی‌فرد بود که حمایتش می‌کرد. به‌ش درس‌هایی می‌داد که اگر چه واژگانش از جنس فوتبال بود اما به درد همه زندگی می‌خورد: «سعی کن تو زمین خودت باشی»...

گارنیک از دوچرخه‌سواران شروع کرد و به تاج رسید. از آن هشت‌نفر رفیق که پنج تایشان ارمنی بودند فقط گارنیک و بازیک فوتبالیست شده بودند اما یک روز بازیک به او گفت که من می‌خواهم بروم بوکسور بشوم. دوتایی رفتند پیش پطروس که ملی‌پوش هم بود. پطروس دو‌تا دستکش داد به این‌ها که بروند با حریف تمرینی بازی کنند.

گارنیک اولین مشت‌ها را که خورد از چشم‌هایش اشک آمد و لب و دهن‌ش پرخون شد و رفت به پطروس گفت «‌که آقا من نمی‌خواهم بوکسور بشم، برمی‌گردم فوتبال» اما بازیک رفت و قهرمان بوکس شد و حتی تا المپیک هم رفت. گارنیک کوچولو‌، ‌شیرین‌کاری‌های بسیاری در فوتبال بلد بود و هر وقت به باشگاه دوچرخه‌سواری مهمان غریبه می‌آمد آقای جلالی دفتردار باشگاه،‌ گارنیک را صدا می‌کرد و به عنوان نمونه پروژه استعدادیابی این باشگاه برای نسل آینده معرفی‌ش می‌کرد و حتی می‌گفت چند‌تا چشمه مهمان‌مان کن.

گارنیک، سلسله مراتب را طی کرد. از نوجوانان رفت به جوانان و در 17‌سالگی عضو تیم تاج شد. همه‌ش هم زیر نظر علی‌آقا. حالا در 17‌سالگی دعوت شده به تیم‌ملی که مربی خارجی بالا سرش هست و تیم‌ملی جوانگرایی کرده و گارنیک و جدیکار را دعوت کرده برای حضور در بازی‌های آسیایی هندوستان. گارنیک حتی رفته اندازه کت و شلوارش را هم داده به خیاط تیم‌ملی که لباس فرم بدوزند به تن‌اش. اما 48 ساعت مانده به پرواز، یکهو اسم او را خط زدند. مجسم کنید گارنیک 17ساله از شادی توی پوستش نمی‌گنجد که می‌آید باشگاه، می‌بیند مرد ارمنی که مترجم فدراسیون هم هست و در باشگاه هم کار می‌کند بسیار دلخور و پکر است.

مترجم می‌گوید گارنیک خبر بدی برات دارم. اسم تو و جدیکار از تیم‌ملی خط خورده و به جای شماها دو‌تا بازیکن شاهینی انتخاب شده‌اند که از تیم‌شان خط خورده‌اند ولی به تیمسار قول داده‌اند که اگر به تیم‌ملی دعوت شوند، برگشتنی به عضویت تیم تاج در‌می‌آیند!

گارنیک و جدیکار با وجود ضربه‌ای که خورده بودند، آنهم در بحبوحه 17‌سالگی و خروسخوانی تصمیم به تغییر تیم نگرفتند و ماندند و سال بعدش قهرمان تهران و قهرمان کشور شدند اما عقده آن خط زدن همیشه در دل گارنیک ماند البته این خط خوردن درسی هم به او داد که تا عمر داشت فراموشش نشود و در خط زدن نام هر جوانی از تیم‌ملی جوانان انصاف را هم مد‌نظر قرار دهد.

گارنیک بعدها اگر‌چه توسط فکری به تیم‌ملی دعوت شد اما مالک کارخانه نوشابه کانادا که ارمنی بود یک روز به‌ش پیغام داد که که تیم آرارات به خون تازه‌ای احتیاج دارد، برو و به دادش برس.گارنیک رفت آرارات، نه پولی داشتند نه سرمایه‌ای، بازیکن غیرارمنی هم حق نداشتند بگیرند. چاره او فقط این بود که کارخانه بازیکن‌سازی راه بیندازد و باشگاه را تغذیه کند. شاهین برادر بزرگ کارو را ورداشت که بروند نارمک و مجیدیه –محله‌های ارمنی‌نشین-و استعدادها را پیدا کنند.

یک‌روز گارنیک سوار بر اتوبوس داشت می‌رفت مجیدیه که دید اتوبوس از میدان عشرت‌آباد رد می‌شود. ‌آنجا یکهو تابلوی باشگاه شبدیز را دید. ایستگاه بعدی پیاده شد ببیند چه خبر است. دید چند‌تا جوان در گرمای وحشتناک تهران توپ را می‌شوتند به دیوار... به بچه‌ها دقت کرد،‌ دید یک جوان ترکه‌ای نازک‌اندام دارد توپ را می‌شوتد به دیوار. عین یک‌جواهر‌شناس قهار فقط از صدای توپ! فهمید که این بچه، چیزی در چنته دارد. یواشکی صداش کرد. اسمت چیه؟ گفت آرشاویر. گفت دوست داری بیایی آرارات؟ گفت بله. رفت به مدیر باشگاه شبدیز گفت که من این بچه را بردم آرارات. تلف می‌شود روی آسفالت...

دو سه ماه بعد از آن روز، وقتی آرشاویر در مقابل تیم قلدر پاس از بیست متری‌، توپ را گذاشت توی سه‌جاف دروازه، گارنیک پرید هوا. یک‌سنتر فروارد با شم گلزنی بالا در فوتبال ایران ظهور کرده بود. بعدش برادران مائیس و آریس را آورد که مائیس رفت تیم‌ملی. باغدیک را آورد که رفت تیم‌ملی جوانان... حالا گارنیک شش هفت سال با آرارات کار کرده بود و اسم تیمش را انداخته بود سر زبان‌ها. قرار بود آنها هم ماهی پانصد-ششصد تومان بدهند برای رفت و آمدش.

اما آنقدر ندادند ندادند ندادند که خسته شد و استعفا داد. شاهین برادر کارو، یقه گارنیک را گرفت که بیا یک تیم جوان و نوپا درست کنیم که برود کولاک کند. رفتند پولاد را درست کردند و دوباره بچه‌ها را از محلات‌، نشان کردند برای پولاد. یکی دوسالی با بچه‌ها کار کردند. فینال را افتادند با آرارات!

خدایا حالا چه کنیم؟اگر ببریم با چه رویی به صورت ارامنه نگاه کنیم؟ اگر هم نبریم با چه رویی به خودمان نگاه کنیم؟ گارنیک تنها باری که از باخت تیمش خوشحال شد همان بود! 

آن روزها جلسه‌های تیم در منزل گارنیک برگزار می‌شد. خانمش طفلکی، هی به تعداد برو‌بچ، ساندویچ درست می‌کرد، هیچ درآمدی هم از فوتبال نداشتند و از جیب‌شان خرج می‌کردند. یک‌روز امیرآصفی را توی فدراسیون دید. دیده‌بوسی کردند منصور خان گفت من رفتم با آرارات قرار‌داد بستم. گارنیک شاخ در‌آورد. پرسید چه قراردادی؟ منصورخان گفت شش هزار تومن! گارنیک پرید صورت منصورخان را بوسید. او گفت چرا مرا ماچ کردی؟ گارنیک گفت من هم ارزش خودم را فهمیدم. نه که خانمم هم بشود ساندویچی تیم!

چند روز بعد آقای دیده‌بان گارنیک را صدا زد که بیا با تیم‌ملی کار کن. بیا بشو دستیار اوفارل. بازی‌های ‌آسیایی تهران در راه بود یک شب گارنیک دید اوفارل دارد از فرط اضطراب، ‌ناخن دستش را می‌جود. انگلیسی هم بلد نبود به اشاره پرسید چه‌‌تونه؟ اوفارل گفت برای بک راستم ناراحتم چون بهترین بازیکن آسیا، گوش چپ تیم عراق است، بهترین گلزن آسیا هم هست نمی‌دانم چکنم؟

گارنیک گفت من یکی را می‌شناسم حرف ندارد و آندرانیک اسکندریان را معرفی کرد. حشمت هم دو سه تا بک کنار گفت. اوفارل گفت باید تست کنم. حالا آندرانیک کجاست؟ دست زن و بچه‌اش را گرفته برده شمال با هزار مصیبت پیدایش کردند. در تمرینات تیمی، ‌آندرانیک را گذاشتند بک چپ و در مقابل او پروین و حسن روشن را گذاشتند. گارنیک به ‌آندرانیک اشاره کرد که این‌ها نباید ازت بگذرند. آندرانیک هم الحق غوغا کرد.

او در مقابل عراق هم فوق‌العاده بود. قهرمانی بازی‌های آسیایی بیشتر از همه به گارنیک چسبید.

اما در تاریخ فوتبال ارامنه هیچ ستاره‌ای وفادارتر از آرشاویر نیامد. ستاره‌ای که در آرارات متولد شد و در آرارات هم کفش‌ها را آویخت. زمانی که در آرارات درخشید خیلی‌ها برایش تور پهن کردند. حتی پرویز به آقا‌فکری توصیه کرد که نگاهت به این گلزن غریزی باشد. آقا‌فکری مربی عقاب بود. پیغام پسغام فرستاد که اگر بیایی عقاب،‌ ده هزار تومان می‌د‌هم حتی قول تیم‌ملی هم به‌ش دادند.

اما آرشاویر فقط یک‌کلمه گفت «می‌مانم»! بدون من آرارات می‌میرد. و من در آرارات زاده شدم و در آرارات نیز می‌میرم. هنوز آرشاویر در پیری اسم دو‌نفر را از زبان نمی‌اندازد. گارنیک و امیرآصفی. می‌گوید هر کس در آرارات درخشید‌، سرنخش به گارنیک می‌رسد. اما امیرآصفی به همه ما درس انسانیت داد.

‌...از ژرژ ماکاریان تا آندو اسکندریان هشتاد‌سال زمان برده است، بسیاری از حرف‌های این هشتاد‌سال را قورت باید داد. اما... زمستان‌ها کوه آرارات، ‌پوشیده از برف است و هنوز مثل یک پهلوان، ایستاده است بر جای خود... خدایا پس این باشگاه آرارات را چه کسی کشت؟ معدن بازیکن‌سازی و هویت بچه‌های مجیدیه و نادرشاه!...

-چه بلایی سر آرارات آمد، ‌جماعت؟


تاريخ: ۱۳۹۲/۸/۱۸
منبع خبر
Account Login



Register
Forgot Password ?

 

Հեղինակութիւն© 2013 Հայ Մշակութային «Արարատ» Կազմակերպութիւն: Բոլոր իրաւունքները պաշտպանւած են: